السيد ابن طاووس ( مترجم : سيد احمد فهرى زنجانى )
49
اللهوف على قتلى الطفوف ( آهى سوزان بر مزار شهيدان ) ( فارسى )
تا بهر جا كه ميخواهد برود و من از اين تعهّدى كه نسبت به او دارم و پناهى كه به او دادهام بيرون بيايم . ابن زياد گفت : از من جدا نخواهى شد تا آنكه مسلم را نزد من بياورى گفت : نه ، به خدا قسم هرگز او را نزد تو نخواهم آورد ، مهمان خود را بدست تو بدهم كه او را بكشى ؟ گفت : به خدا بايد او را نزد من بياورى ، هانى گفت : نه به خدا كه نخواهمش آورد ، چون سخن ميان آن دو بدرازا كشيد مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت : خدا امير را اصلاح كند ، اجازه بده تا من با هانى چند كلمهء خصوصى صحبت كنم ، اين بگفت و برخاست و هانى را بگوشهاى از مجلس برد ولى ابن زياد آن دو را ميديد و سخنشان را مىشنيد كه ناگاه صدايشان بلند شد . مسلم گفت : اى هانى تو را به خدا خودت را بكشتن مده و فاميلت را مبتلا مكن به خدا قسم ، من ميخواهم تو را از كشته شدن نجات دهم اين مرد : ( مسلم بن عقيل ) پسر عموى اين مردم است نه او را ميكشند و نه